
شادم امروز. می دانم که تو هستی و من هم عکست را دیده ام. چهره ات همان طور است که قبلا تصور کرده بودم اما حیف که دستهایت را در این عکس هنوز نمی توانم ببینم.
به امید دیدار

شادم امروز. می دانم که تو هستی و من هم عکست را دیده ام. چهره ات همان طور است که قبلا تصور کرده بودم اما حیف که دستهایت را در این عکس هنوز نمی توانم ببینم.
به امید دیدار
برای قدردانی از هر انسانی باید ابتدا او را شناخت و باید او را به دیگران شناساند. برای این که محیط بانان سرزمین ایران که پاسداران این زیست بوم کهن هستند را بهتر بشناسیم چه چیز بهتر از این که به سراغ خودشان برویم. امروز بخت با من یار بود و تارنماهایی را خواندم که نویسنده ی آنها خودشان محیط بان هستند. سه تارنما را در اینجا معرفی خواهم کرد.
با امید عزت پور آغاز می کنم که زاده ی شهر مرند است. او در طارم سفلی و منطقه حفاظت شده باشگل به کار محیط بانی پرداخته و اکنون دانشجوی محیط زیست نیز هست. او محیط بانان را چنین توصیف می کند:
در ارتفاعات سر به فلک کشیده سهند و سبلان و کوهرنگ و دنا و گنو و دماوند و کیامکی و الموت و طارم ..........گاهی احدی جز او حضور ندارد .
در دشت های وسیع موته در بیشه های بمو در دره های تندوره و صحرای کویر و دره انجیر فقط چشم های تیز بین اوست که هر جنبنده ای را زیر نظر می گیرد و با دوربین چشمی تا دور دستها تعقیبش می کند.
اوست که در جنگل های ماسال و کجور و ناو اسالم و ارسباران حافظ جنگل و طبیعت بی مانند شمال است و ذهن هوشیار و قدم های چابکش در دل شکارچیان حیات وحش و غارتگران طبیعت وحشت می اندازد .
او مایه آرامش مرال و آهو و امنیت پرندگان مهاجر است او که دلش در هوای طبیغت پر می کشد و سر از جان نشناخته به دفاع از آن بر می خیزد.
اوست حافظ مرزهای طبیعت.
حریم خلقت خداوند حرم زندگی اوست.
محیط بان آزاده و سرافراز

در تارنمای او محیط بان که به محیط طبیعی و دغدغه های محیط بانان ایران می پردازد نوشته ها و تصویر های زیبایی از گوشه و کنار زیست بوم این سرزمین، تصاویری جالب از محیط بانان، و همچنین نام چندین نفر از محیط بانان شهید ایران زمین به چشم می خورد.
صادق پورسالم دیگر محیط بان ایران زمین است که تارنمای شخصی به نام محیط بان دارد. او با زبانی بی پیرایه خود را چنین معرفی می کند: ‹من یک محیط بانم به همه محیط بانان ایران افتخار می کنم.› این روزها سرآغاز این تارنما نوشته ای بسیار ژرف اندیشانه است به نام زخمهای زیبای زمین که ترکیبی است از تصاویری که با عکاسی استادانه ای زیباییهای بصری را تصویر کرده اند که تنها با دانست اصل ماجرایی که این جلوه های بصری را به وجود آورده بسیار زشت و دردناک می شوند.

او در ادامه ی این مطلب پرسشی بسیار صادقانه را به زبانی عامیانه طرح کرده: ‹معلوم نیست این بشر کی می خواهد دست از تخریب طبیعت بردارد؟!!› ماجرای اسعد تقی زاده، محیط بان منطقه حفاظت شده ی دنا، نیز بخشی از دغدغه های ذهنی این تارنویس سبز را تشکیل داده است.
دیگر مرد فعال در زمینه ی وبلاگ نویسی برای محیط بانان محمد پاپری زارعی است. او خود را مشغول به خدمت در اداره ی محیط زیست شهرستان دشتستان معرفی می کند. در وبلاگی که او با نام محیط بان ایران می نویسد می توان گزارشهایی را خواند که حکایت از تلاشهای محیطبانان ایران زمین برای کنترل مناطق تحت مسوولیت خود انجام می دهند. گزارشهای تخلفها نیز که در این وبلاگ منتشر شده اند خود بیانگر همین کوششهای بی دریغ محیط بانان هستند. مطالب او بیشتر از جنس بازانتشار هستتد و او هدف خود را ارتقا ئ بینش جامعه وتغییر نگرشهای منفی به حیات وحش و اطلاع رسانی اخبار زیست محیطی می داند.
محیط بانان، جنگلبانان، و دیگر پاسداران زیست بوم این سرزمین ناگفته های بسیاری دارند که امیدوارم با توجه بیشتر مردم به زیست بوم و دانستن زندگی خود به عنوان جزیی از چرخه ی زندگی، ما نیز تلاش کنیم که بیشتر از اینها به گفتگو با این مردان طبیعت بپردازیم.
من این روزهای گذشته سوگوار از دست دادن پدرم بودم و نتوانستم ماجرای اسعد تقی زاده را دنبال کنم.
پدرم در 85 سالگی با زندگی پرفعالیتش بدرود گفت و من در حالی که هنوز آخرین لبخندش را در پیش چشم داشتم پیکر بی جانش را به اعماق تاریک گوری سرد سپردم. با دستانم خاک را پیش می کشیدم و به دستانش می اندیشیدم که به زیبایی دستان یک هنرمند بود اما به جز کار و کار و کار هیچ هنر دیگری را از خود به یادگار نگذاشتند. خاک سرخ رنگ آنجا سرد و کمی هم خیس بود و همان طور که آنها را به داخل آرامگاه ابدی اش می ریختم، همه زندگی اش از کودکی که به همراه پدربزرگم در کوههای بختیاری از گونها کتیرا می گرفته، تا نوجوانی اش که برایم تعریف کرده بود که در حفر قنات کارکرده بود، را یک بار دیگر از پیش چشم گذراندم. خاکها که تمام شدند برخواستم و از آنجا فاصله گرفتم و در سکوت گورستان پناهی برای اندیشه ام جستم که طاقت باری از این گران تر را نداشت. تلاش کردم که با این توجیه که پیکر رنجور پدرم دیگر تاب زندگی کردن را نداشت خود را قانع کنم که مرگ پایان رنجهای اخیر او بوده اما تصویر آن لبخند راحتم نمی گذاشت. تنها چیزی که توانست در آن گوشه خلوت گورستان حلقه ی این اندیشه های ملالت بارم را پاره کند این بود که مبادا اسعد تقی زاده هم دستانی پینه بسته چون دستان پدرم داشته باشد! مبادا که او هم با خوشیهایی به کوچکی خوردن یک شام در کنار خانواده لبخند بر چهره بیاورد! مبادا که او هم زندگی و خوشیهایش را بر خود و بر دیگران هموار بخواهد! مبادا که گرفتاری او هم از مدرنیته ای باشد که نامسوولانه وارد می شود و بدون آموزش صحیح در اختیار جوانان این سرزمین قرار می گیرد!
پدرم یک راننده بود. از زمانی که این کار را یاد گرفت تا زمان بازنشستگی اش شغلش همین بود. حتی تا همین سه سال پیش که چشمهایش هنوز خوب می دیدند رانندگی می کرد. او پیش از سربازی شاگرد شوفری کرده بود. می گفت که آن زمان هیچ وقت حتی جرات نمی کرده فکر کند که پشت فرمان بنشیند. اما سرانجام رانندگی را در سربازی و با ماشین ارتش یاد گرفته بود. فکر کنم سال 1326 توانسته بود گواهینامه رانندگی اش را بگیرد که البته در آن سالها داستانهایی بسیار متفاوت از این روزها داشته. با دو نفر از همشهریهایش شریکی یک تاکسی خریدند و پدرم بعد از چند سال که با تاکسی کار کرده بود و توانسته بود پولی پس انداز کند، گواهینامه پایه یک گرفته بود و دوباره به سراغ کامیون رفته بود. پدرم تکیه کلام جالبی داشت. به گواهینامه چیز دیگری می گفت. همیشه به جای این که بپرسد گواهینامه ات همراهت هست می گفت: ‹جواز آدمکشی ات همراهت هست؟› این حرف را البته او به شوخی می گفت اما من همیشه آن را جدی می گرفتم و حالا هم جدی می گیرم و آن را شایسته موشکافی بیشتری می دانم.
کسی که گواهینامه رانندگی داشته باشد اگر یک عابر را زیر بگیرد یا در تصادفی موجب مرگ راننده ای دیگر شود قانون از او حمایت می کند. حتی اگر مقصر هم باشد کسی او را قاتل عمد نمی داند. هیچ فکر کرده اید چرا این طور است؟ ما هر سال بیست تا سی هزار ایرانی را در این تصادفات از دست می دهیم و تعدادی به مراتب بیشتر از این هم دچار نقص عضو یا دیگر آسیبهای شدید بدنی می شوند اما انگار این وضعیت عادی شده که هر روز مجری رادیو بیاید و با کمال افتخار اعلام کند که ما در تصادفات رانندگی در جهان اول هستیم. چرا این طور است؟ آیا تنها مقصران این حوادث خود رانندگان و عابران هستند؟ آن کسانی که جاده ها را می سازند و خودروها را می فروشند آیا وظیفه ندارند که فرهنگ صحیح استفاده از آنها را هم آموزش بدهند؟ خیلی تلخ است اما همین است که هست. انگار نه انگار که جاده سازان و خودروسازان پروژه ها و تولید خود را برای دستیابی به سود سرشار انجام می دهند و از آن پولی که به قیمت تخریب محیط زیست به جیب می زنند وظیفه دارند که سهمی را هم برای آموزش انسانهایی صرف کنند که مثلا قرار است از این به اصطلاح امکانات بهره مند شوند. تا زمانی که ما وظیفه ای برای مسوولان قائل نباشیم آنها خودشان را مسوول نمی دانند و با هر حادثه رانندگی ب کمال پررویی خود ما مردم را زیر سووال می برند. ما هم خوشخیالانه فکر می کنیم که چون زرنگ هستیم و حواسمان جمع است هیچ موقع خودمان زیر ماشین نمی رویم و هیچ موقع کسی را نمی کشیم. اگر هم خدای ناکرده یک زمانی غیر از این شد چون گواهینامه و بیمه داریم همه چیز حل است! اما آیا گواهینامه و بیمه ای که ماداریم واقعا برای این است که حادثه را آسان بگیریم و سهل انگارتر شویم؟ این چیزی نبوده که ما می خواستیم. ما بدون شک خواستار آموزش پایه ای راهنمایی و رانندگی از زمان کودکی برای همه ایرانیان هستیم و همچنین آزمونهای سختگیرانه بر رانندگان و حتی اقدامات تنبیهی رانندگانی که با تخلف خود به دیگران لطمه می زنند. اما این خواستهای ما عملی نشده اند. در عوض می بینیم که هر سال آمار تلفات جاده ای بیشتر از سال قبل می شود. چرا؟
شاید پاسخش این باشد که ما با همین اوضاع هم احساس امنیت کافی می کنیم. از کنار حجله هایی که برای پیر و جوانی که در تصادف از دست رفته ایند می گذریم و اعتنا نمی کنیم که شاید این روزی سرنوشت یکی از ما یا یکی از عزیزانمان باشد. چه بسا خودمان یادگارهای تلخی هم از حوادث مشابه داشته باشیم اما به دست فراموشی می سپاریم. آنجا که باید به سخن در آییم و به این بی مسوولیتیها اعتراض کنیم خوش خیالانه خاموش می مانیم. آنجا که باید خودمان آستین بالا بزنیم و کاری نو را در زمینه ی آموزش استفاده از خودرو آغاز کنیم هم همین طور دست روی دست می گذارم و کاری نمی کنیم. آخر و عاقبت هم همان می شود که نباید بشود تا من نوعی از یک سو انگشت حسرت به دهان بگیرم که ای کاش کار دیگر کرده بودم و از سوی دیگر هم دلم را خوش کنم که قانون و بیمه از من حمایت می کنند. هیچ فرقی هم نمی کند که حالا من مقصر باشم یا زیاندیده. به هر حال دل خودم را خوش کرده ام که یک جوری سر و ته ماجرا هم می آید و من دوباره خواهم توانست به پشت فرمان خودرو شخصی ام برگردم. اگر اینچنین باشد باز مانند پدرم باید به گواهینامه بگوییم جواز آدمکشی.
اما این چه ربطی به اسعد تقی زاده دارد؟ ربطش اینجاست که کاری که اسعد کرده درست مانند کار راننده ای است که عابری را زیر گرفته باشد. هر دو حوادثی بسیار تلخ هستند که یک انسان در آنها جان داده است. اما به راستی مقصر کیست؟ در مورد راننده حمایتهای قانونی بسیار وجود دارد که او اگرچه به نام مقصر شناخته می شود اما هیچ گاه تا پای طناب دار نمی رود. چون وسیله ای که با آن انسانی دیگر را کشته یک خودرو بوده. فروشندگان خودرو دوست ندارند که محصولشان در ذهن مردم برچسبهایی چون ارابه ی آدمکشی یا تابوت مرگ به خود بگیرد. بنابراین، با قوانینی که پیش بینی کرده اند نمی گذارند که کار بیخ پیدا کند. تا زمانی که خودرو های ایران وارداتی بودند و باید برای تحویل پیکان که تنها خودرو وطنی بود سالها در نوبت می ماندیم اگر کسی بدون گواهینامه رانندگی در تصادف کسی را می کشت قتل عمد به حساب می آمد و بنا به نوع تخلفی که منجر به تصادف شده بود حبس ابد یا حتی اعدام داشت. اما به لطف درخواستهای مکرر خودروسازان و صنایع وابسته به آن دیگر چنین نیست. البته آن وضعیت که سابق بود هم رضایت بخش نبود اما حداقل خوبی که داشت این بود که خودرو را از دیگر ابزارهایی که می تواند منجر به مرگ انسانها شود مستثنی نمی کرد. همه کلام من در این حقیقت خلاصه می شود که سوار بودن بر برخودرو انگار در حکم مجوزی برای کشتن است و انگار که هیچ کس هم با این قضیه مشکلی ندارد فقط به خاطر این که ما همه به این فن آوری وارداتی به چشم تمدن نگاه می کنیم. وای برما! از یک طرف محیط زیستمان را تخریب می کنیم و از طرف دیگر همدیگر را می کشیم. آن هم برای هیچ! فقط برای این که زودتر به مقصد برسیم.
حالا همین ما که در سرزمینمان سالیانه ده ها هزار انسان بی گناه به علت توسعه بی رویه راه و خودرو کشته می شوند، وقتی در حادثه ای که برای پاسداری از میراث طبیعی سرزمینمان رخ داده یک نفر کشته می شود رگ گردنمان بیرون می زند که نباید برای نگهبانی از یک حیوان یک انسان کشته می شد! چرا وقتی برای سهل انگاری یک خودرو و یک خودرو سوار یک نفر کشته می شود کسی رگ گردنش بیرون نمی زند؟ شاید چون ما همه یک جواز آدمکشی با خودرو در جیبمان داریم. نهایت کاری که پس از خواندن این نوشته می کنیم این است که نگاهی به گواهینامه و بیمه نامه مان بیاندازیم که تاریخ انقضایش نزدیک نباشد. کار دیگری هم می کنیم؟ اصلا به این اهمیت می دهیم که در سایه ای این می مبالاتیها می توان با خودرو قتل عمد انجام داد و به سادگی قصر در رفت؟ چه کسی می تواند ادعا کند که این سی هزار نفر که هر ساله با خودرو یا در خودرو کشته می شوند هیچ کدام به عمد نبوده؟ آیا ما زیرساختهای حقوقی محکمی داریم که بتواند قتل عمد را از قتل به خطا تفکیک کند؟ به نظر می آید که آنقدر که چشمهای حقوقدانان ما معطوف به آلت قتاله است که آنان را از پرداختن به انگیزه های یک حادثه باز داشته است.
اسعد تقی زاده را نباید قاتل عمد نامید. او در دفاع از خود و در دفاع از آب و خاک سرزمین ما تیراندازی کرده. حالا که تیرش به خطا رفته آیا ما باید پشت او را خالی کنیم و بگذاریم تا پای چوبه دار برود؟ او نه گلوله را خودش خریده بوده و نه تفنگ را. او گلوله ای را که متعلق به ما بوده از تفنگی که آن هم متعلق به ماست شلیک کرده و این کار را برای میراث طبیعی انجام داده که آن هم متعلق به ما و به فرزندان ایران زمین است. نه کینه ای با شکارچی داشته و نه دشمنی با طبیعت گرد! همه ی اینها در پرونده ی او محرز بوده اما با این حال او را به قصاص محکوم کرده اند تنها به این علت که ابزاری که منجر به قتل شده سلاح گرم بوده. هیچ کس از خود نپرسیده که این سلاح را چه کسی و برای چه کاری به دست اسعد داده بوده! همه تنها انگشت اسعد را می بینند که روی ماشه فشار داده و گلوله ای را می بینند که سینه ی مقتول را شکافته. آیا کسی از شکارچیانی که اول تیراندازی کرده اند چیزی می پرسد؟
وای بر ما که اینچنین بی خیال نشسته ایم و انتظار می کشیم که سرنوشت یک جوان زحمت کش این سرزمین پای چوبه ی دار معلوم شود؟ مسلما اگر اسعد خودرو شخصی داشت و یک نفر را زیر گرفته بود کسی او را به اعدام محکوم نمی کرد و سه سال به سکونت با مجرمان و هرشب کابوس اعدام دیدن محکوم نمی شد. حتی اگر او شکارچی بود و یک محیط بان را به خطا یا حتی به عمد کشته بود وضعی به مراتب بهتر داشت. مگر یک نفر از آنها که تاحالا بیش از 110 محیطبان را کشته است اعدام شده؟ اینها فقط تلنگرهایی به ذهنهای خواب آلوده ماست. و الا پرسش اصلی این است که ما چه کار کرده ایم برای این که به خانواده رضایی و دیگران بفهمانیم که اسعد بی گناه است؟ نکند که شاید خودمان هم فکر می کنیم که اعدام حق اوست؟؟؟! چه پاداش نیکویی برای او در نظر گرفته ایم! آیا این است سزای کسی که وظیفه ی خود در پاسداری از سرزمینش را جدی بگیرد؟ اگر خدای ناکرده آتش انتقام جویی خانواده رضایی شعله ور تر شود آیا ما خواهیم توانست باز هم پشت اینترنت بنشینیم و عکسهایی که از طبیعت ایران برایمان فرستاده اند را به یکدیگر فوروارد کنیم؟ آیا پشت هر کدام از این زیباییها شبح یک محیط بان به دار آویخته شده را نخواهیم دید؟
نمی دانم! قضاوت را به عهده ی خودتان می گذارم. اما من ترجیح می دهم سکوت نکنم و دیدگاه خودم را با شما درمیان بگذارم. به نظر من درخواست بخشش برای اسعد تقی زاده کوچکترین کاری است که ما می توانیم برای او و برای همه کسانی که از طبیعت این سرزمین پاسداری می کنند انجام دهیم. من دوست دارم اسعد را از نزدیک ببینم. شاد و خندان و امیدوار و آزاد از آزارهای هر انتقامجویی نادانانه.
ای کاش بتوانم!
بدون شک زحمت کش ترین افراد در پاسداری از زیست بوم در سرزمین ایران محیط بانان و جنگلبانان هستند. آنان با عشق به زیست بوم زندگی می کنند و هر روز برای مراقبت از این عرصه ها به گشت زنی هایی می روند که ما در جسورانه ترین سفرهایمان هم ممکن است چنان جانمایه ای را صرف نکنیم.
شوربختانه اکنون سالهاست که بالادستیهای آنان که خودشان سفر را تنها برای نقل مکان از پشت میز یک سازمان به سازمان دیگر تجربه کرده اند به این گرامیان بی توجه بوده اند. به جای استخدام رسمی، آموزش حرفه ای، و افزایش حقوق و مزایای آنان، تنها حرفهای قشنگ به آنها تحویل می دهند و در نطقهای رسمی و غیر رسمی خود از آنها می خواهند که چون ناموس خود از عرصه های حفاظت شده طبیعت مراقبت کنند. آنها هرجا که از حیث نیرو و سازماندهی کم می آورند احساسات این عاشقان طبیعت را تحت فشار مضاعف می گذارند تا حتی بدون کمترین سطح از امکانات استاندارد نیز وظیفه خود را انجام دهند. این گرامیان حمایتگیری واقعی ندارند و ستمهایی که به آنها روا می شود را تاکنون بزرگوارانه تحمل کرده اند.
اگر ما بتوانیم کار کوچکی در پاسداشت از آنان انجام دهیم، بدون شک در پاسداری از زیست بوم سرزمینمان اثری نیکو از خود برجای گذاشته ایم. پرسش این است که ما برای پاسداشت از این گرامیان چه کاری می توانیم انجام دهیم. پاسخ من این است که ما می توانیم دست کم آنان را ببینیم. حضور خاموش آنان در هر عکسی که از طبیعت ایران گرفته می شود باید آشکار شود. هر تصویر، هر فیلم، و هر خاطره ای که ما از عرصه های حفاظت شده زیست بوم داریم مستقیما مدیون تلاشهای محیط بانان و جنگلبانان است. حتی هوایی که ما تنفس می کنیم اکسیژنش را مدیون همین آدمهاست. کارخانه و خودرو که اکسیژن تولید نمی کند! ما اگر می توانیم نفس بکشیم برای این است که جنگل داریم. اگر آب برای نوشیدن داریم برای این است که هنوز کوهستانهایی پاک و بکر داریم. اگر گوشت سالم دامی در بازار داریم (اگرچه خودم گیاهان را برای خوردن بیشتر می پسندم) برای این است که هنوز دامپروری سنتی داریم و دامهایمان به واسطه زندگی طبیعی که دارند سالم اند. هرچند که همین دامداری در حال تخریب و فرسایش است اما شک نکنید که آنهایی که دندان طمع برای برداشت بی رویه از محیط زیست را تیز کرده اند به مشاغل پرزحمتی چون چوپانی چشم ندارند. همین مراتع را هم محیط بانان هستند که حفظ می کنند. آیا ما می توانیم به مشکلات آنان بی توجه باشیم؟
اکنون که ماجرایی بسیار تلخ برای یکی از محیط بانان رقم خورده، نقش کسانی که دوستدار زیس بوم این سرزمین هستند بسیار پررنگ تر است. ماجرایی که به اسعد تقی زاده، محیط بان دنا گذشته، برای هر کس دیگری هم که روی داده بود، مصداقی از داوری کورکورانه بود. در هیچ کجای دنیا کسی که برای دفاع از خود تیراندازی کرده را قاتل عمد به حساب نمی آورند. شوربختانه این حقیقت که اسعد تقی زاده یک محیط بان است نه تنها کمکی به او نکرده که از قتل عمد تبرئه شود بلکه صداقت و سادگی او در مراحل دادرسی دست مجریان قانون را در مورد او کاملا باز گذاشته و در نهایت با پیگیریهایی که خانواده مقتول داشته باعث شده که در تایید حکم او اصراری بیش از دیگر موارد مشابه به وجود آید. البته خانواده مقتول در این میان بی توجهی بسیاری از جانب مسوولان محیط زیست کشیده و برخورد آنان با این خانواده از موضع بالا بوده است. خانواده مقتول به محیط بان به چشم یک عضو از یک سازمان عریض و طویل دولتی نگاه می کنند که مدیر کل آن برای دیدارشان حتی وقت ملاقات هم نداده است. برخلاف مسوولان سازمان که دره عمیقی بین خود و محیط بانان را بدیهی انگاشته اند و سه سال را در غفلت و خوش خیالی سر کرده اند، ما باید راه نجاتی برای محیط بان بینوایی بیابیم که سه سال است در گوشه زندان هر روز را به شنیدن حرفهای پوچ امید گرفته و هر شب به کابوس اعدام جن داده.
از طرفی دیگر برخی قلم بدستان بی اخلاق هم از این ماجرا و آنچه در حاشیه اش روی داده به دنبال راهی برای تسویه حسابهای شخصی هستند تا برای همیشه برخی از دلسوزان محیط زیست ایران را از صحنه فعالیتهای رسمی رسانه ای بیرون بیاندازند تا در تاریکی جهل هر کاری که دلشان خواست انجام دهند و مانند آنچه که سابقه شان نشان می دهد با تخریب گران این سرزمین در نشر جعلیات و قلب حقایق همداستان شوند. من این دسته از افراد را نادیده می انگارم زیرا بزرگترین ظلم در حق حقیقت این است که به چیزی که می دانی دروغی بیش نیست توجه کنی. البته دروغ بودن ادعاهای این بی اخلاقان نه تنها از لجن پراکنیهای مغرضانه آنان بلکه از ضد و نقیض گوییهای خودشان نیز معلوم است و من داوری در احوال آنان را به شعور خوانندگان خودشان واگذار می کنم.
در چنین شرایطی است که هر کس که پیچیدگیهای این داستان را می فهمد برای فهماندن آن به دیگران باید گامی بردارد تا در نور این آگاهیها جنبه های انسانی این ماجرا دیده شود و کار به جایی نرسد که حاصل آن برای همه تنها پشیمانی باشد. اگرچه به طور کلی فهمیدن پیچیدگیها کار دشواری است اما ما در این دنیا برای این که بتوانیم سرمان را جلوی وجدان خودمان بالا بگیریم ناگزیر از فهمیدن هستیم. و این فهمیدن با تمام ابعادش اگر در خلاوت تنهایی اندیشه ما صورت پذیرد هم کافی نیست. منطق همواره تنها می تواند چارچوبی از حقیقت را ترسیم کند و قادر به بازنمایی همه جنبه های پیچیده که در یک پدیده وجود دارد نیست. به ویژه زمانی که پیچیدگیهای رابطه یک انسان با زیست بوم مطرح است. ما باید راهی برای بیان قابل فهم حقایق نیز داشته باشیم. ما هم نیازمند تحلیلهای منطقی و هم نیازمند به کارگیری هنرهای هفت گانه برای این منظور هستیم. کاری که محیط بانان انجام می دهند یک هنر است و برای قدردانی از آنان نیز باید هنر با همه تواناییهای نهفته در آن را به کار برد.
برای ارزیابی یک معرکه، نخست باید سکوت کرد تا گرد و غبار سوءتفاهم ها بخوابد و صحنه را درست بتوان دید؛ اما پس از غبار، باید تا دیر نشده سخن گفت؛ مبادا تماشای عافیت طلبانه معرکه، ظلمی را به رسمیت بشناسد.
این جمله را امروز در وبلاگ برج سینا خواندم و دیدم با احوال ما بسیار جور است. در حادثه محیط بان دنا البته نمود این رابطه معکوس بین آشوب و ستم بسیار محسوس تر است. در این ماجرا باید غبار برخواسته از ماجراجوییهای برخی و عدم مدیریت مسوولانه اخبار و تحلیلهای برخی دیگر به راستی فرو بنشیند تا در فضایی آکنده از تفاهم و مهر ظلمی به کسی روا نشود.
در ارزیابی این حادثه باید خوب دید و خوب شنید و تحلیلها و نوشته های منتشر شده را با دقت خواند. من هرچه سطور این نوشته ها را بیشتر می خوانم جاافتادگیهای بیشتری را در بیان حقایق آن می یابم. در بسیاری از جنبه های این حادثه افراد مطلع با نیت حفظ آرامش سکوت کرده اند و شوربختانه ناآگاهانی از این سکوت استفاده هایی بسیار نابجا کرده اند. برخی خیال پردازیهای تشویش آلود خود را به جای بیان واقعیت به خورد خواننده داده اند و از این آبی که گل کرده اند خیال گرفتن ماهیان بدطعم و بدبویی چون تسویه حساب شخصی با رقیبان را در سر می پرورانند. انگار نه انگار که این کار آنان نه تنها خود یک ناجوانمردی است بلکه در این شرایط که همه ما در سرنوشت سازترین روزهای یک آزمون بزرگ قرار داریم جان یک انسان را به خطر می اندازد. اما ما که در این ماجرا به دنبال درک حقیقت و نجات جان یک انسان هستیم باید دست خط معوج این گونه افراد را به دور از خط سرمشق نگه داریم و به گونه ای دیگر رفتار کنیم.
برای رسیدن به درک درستی از حقایق پیچیده ی این ماجرا ما باید اطلاعاتی قابل اطمینان به دست آوریم و برای تحلیل آنها بسیار خردمندانه بیاندیشیم. برای این که بتوانیم نقشی در احیای زندگی یک انسان داشته باشیم نیز باید بسیار سنجیده رفتار کنیم و تک تک واژگانی که برای بیان اندیشه مان به کار می بریم را با هدف والایی چون نجات جان باارزش آدمی همساز کنیم . همواره به یاد داشته باشیم که نجات جان یک انسان نجات یک ملت است. تنها در سایه ی این رفتار مسوولانه ماست که آن دیگرانی هم که در روزهای گذشته آشکارا غرض ورزی کرده اند خود را مجبور به همرنگی با رنگ پرمتانتی خواهند دید که در آرامش گفتاری و رفتاری موج می زند که اکثریتی از مردم حقیقت جو و جانفزا تشکیل داده اند. این آرامش اکنون مهمترین چیزیست که ما به آن نیاز داریم و بخشش و گذشت تنها در این آرامش است که فرصتی برای آشکار شدن پیدا می کند.
البته آرامش چیزی بسیار متفاوت از بی خیالی یا تسلیم است. در این ماجرا آرامش ما به معنای جستجو و بیان مسوولانه حقایق استبه گونه ای که در نور این این مساله تاجایی که ممکن است برای افکار عمومی از پیچیدگی درآید. البته بازشناسی حقیقت از ادعا فقط بخش کوچکی از مسولیت ما برای ایجاد آرامش را تشکیل می دهد و بخش اصلی کار ما این است که نگاهها را از سوی جنگ ژورنالیستی که بین سازمانهای دولتی و برخی خبرنگاران و علاقمندان محیط زیست درگرفته به این سوی صحنه جلب کنیم که در آن خانواده ای فرهنگی و ارزشی در عزای جوانی که از دست داده بر سر دوراهی بخشش و انتقام نشسته و محیط بانی اگرچه آموزش ندیده و خامدست اما زحمتکش و پاک نیت هر شب را در کابوس جان دادن به صبح می رساند. انجام این مهم به صورت فردی از عهده یک نفر خارج است. بدون شک برای این که این کار به روشی موثر انجام شود دیدگاههای خوانندگان این نوشته و دیگر مطالب منتشر شده درباره ی این ماجرا باید بازتاب یابد تا پاسخ داده شود و دیدگاههای ارائه شده در تحلیلهای بعدی مورد نظر قرار گیرند.
من منتظر دیدگاههای شما هستم زیرا اطمینان دارم که با خواندن این مطالب بسیاری از نکات ظریف که ممکن است از چشم من دور مانده باشد بر شما آشکار شده و می شود که آگاهی من و دیگر خوانندگان از آنها بسیار سودمند خواهد بود.
محیط بان دنا اگرچه محکوم به اعدام هم باشد دارای کیفیتهایی رفتاری بسیار انسانی است. دست کم بسیار انسانی تر از میانگین جامعه ما در حال حاضر است. در حالی که بسیاری از ما حتی واژه جوانمردی را نیز به خاک فراموش سپرده ایم این جوان با شتافتن به میان چهار شکارچی مسلح و عصبانی برای نجات جان نفر پنجم، که خود به او تیراندازی کرده بوده، رفتاری جوانمردانه و مسوولانه داشته. اینجا در تهران بارها دیده شده که یک مصدوم در اثر تصادف با خودرویی که به او زده و فرار کردن او از حادثه در کنار خیابان جان داده و کسی به او کمک نکرده است. همچنین در برخی از حوادث مربوط به خشونتهایی که در خیابانهای این شهر می شود، مانند حادثه میدان کاج سعادت آباد، یک نفر در کنار خیابان از خونریزی جان داد و نه ماموران نیروی انتظامی آمدند کاری بکنند و نه عابرانی که با موبایلهای خود از حادثه فیلم می گرفتند.
این جهان سرای آشوبناکیست که در آن همیشه بخت با انسانهای جوانمرد یار نیست. تلاشهای محیط بان برای نجات شکارچی به جایی نرسید. گلوله شریان او را پاره کرده بود خونریزی داخلی آنقدر شدید بود که پانسمان اثری در مهار آن نداشت. مرگ جان جوان را گرفت. محیط بان در بهت و سکوت فرو رفت. ساعتهای هولناکی را سپری کرد. در این ساعتها خاطرات همه لحظات زندگیش با همه ی تلخ و شیرینش از اندیشگاهش گذشتند. او اکنون باید چه کار می کرد؟ اگر من بودم چه کار می کردم؟ اگر تو بودی چه کار می کردی؟ آیا باید خود را تسلیم قانون می کرد تا سرنوشت را برای او رقم بزند که ممکن است همین مرگ باشد؟ یا باید می گریخت تا جان شیرین خود را حفظ کند؟ نمی دانم اگر من یا تو بودیم چه می کردیم. ما هیچ وقت در چنین جایگاهی نبوده ایم. اما او خود را تسلیم کرد. فکر می کنم بدانم برای چه او این کار را کرد. جان دیگر برای او شیرین نبود که برای حفظ آن فرار کند. او جان را برای جانفزایی می خواست. او پاسدار جانداران بود و خلق و خوی جانستانان در او راه نداشت. او خود یک بار با دیدن جان دادن مجروحی که نتوانسته بود نجاتش دهد جان داده بود.
خانواده ی جوان شکارچی از این حادثه غمبار به عزا نشستند. خانواده ی جوان از دست داده گرد هم جمع شدند و پیکر خونین جوان خود را به خاک سپردند. بر خاک مزارش بسیار گریستند. محیط بان و خانواده اش هم به نوعی دیگر به عزا نشستند. اما این بار جدا جدا. چند شب بر آن که کشته بود گریست. چند شب بر همسر نوعروسش گریست. و چند شب بر این روزگار گریست. چند هفته به طول انجامید تا محیط بان به زندان و مردمانش خو گرفت و فهمید که آنجا در میان خلافکاران فراری از قانون و اشرار سنگدل چقدر تنهاست. پس به انتظار نشست. اکنون دیگر شبها نمی گریست که این انتظار جانکاه تر از آن بود که گریه مرهم بر آن باشد. هر شبش یک بار مردن و زنده شدن بود. او خود را به دست قانون سپرده بود که یا مجازاتش کند و یا تبرئه اش کند. اما سهمش از این روزگار انتظار محض شد. در این شبهای انتظار بسیار اندیشید به روزگاری که به دست جوانان به جای قلمی برای نوشتن و داسی برای درو کردن تفنگ و فشنگ می دهد و به آنان را به شکار حادثه می فرستد. هربار که حکم قصاص برایش بریدند یک بار مرگ را تمرین کرد. آنقدرها هم سخت نیست! هست؟ آویزان برطنابی از گلو تاب می خوری و دردش هم بعد از چند دقیقه که بی حال شدی تمام می شود. آن بار که حکمش را نقض کردند آیا جانی دوباره یافت؟ چه کسی می داند؟ او در این جان دوباره که به او دادند چه کار می خواست بکند؟ آیا کسی اهمیت می دهد؟ من اهمیت می دهم. تو چطور؟ دوست دارم از زبان او بشنوم که اکنون اگر آزاد شود دوست دارد چه کار کند. البته این را باید به عنوان یک راز به من بگوید. من به او قول می دهم این راز را فقط به آنهایی بگویم که می دانند مردن و زنده شدن یعنی چه. من به او اهمیت می دهم زیرا او به واسطه خطایی که از یک طرف کرده و تلاشی که از طرف دیگر برای جبران آن کرده تا مغز استخوانش فهمیده که جان را تا زمانی می توان پاسداری کرد که هنوز از تنی بیرون نشده.
تاکنون تصویری از این جوان ندیده ام. شما دیده اید؟ ای کاش دست کم نام دقیقش را می دانستم. شما می دانید؟ اما اینها مهم نیست چون نام محیط بان دنا برای او بسیار برازنده است. من با همین چیزهای اندکی که از او می دانم می توانم تصویری از او را در ذهنم مجسم کنم. او چون محیط بانان دیگر لاغراندام و چالاک است. دستانی بزرگ با انگشتانی کشیده دارد که خاطرات بسیاری از کاشتن درختان گرفته تا غذا دادن به حیوانات را با خود دارند. به چهره ی آفتاب سوخته اش می نگرم. در نگاهش آرامش و بردباری موج می زند. به او خیره می شوم اما او هیچ نمی گوید. روی هم از من بر نمی گرداند. نگاهش را تاب نمی آورم. از او پرسش می پرسم به این مضمون که به نظر تو سرنوشت ما ساکنان این سیاره سبز چه خواهد شد. سکوت می کند و چشمهایش به دوردست خیره می شود. من با نگاهی پرسشگرانه هنوز چشم به او دوخته ام. او بی آنکه سخنی بر لب بیاورد دست راست خودش را به سمت صورتش بالا می آورد و انگشت اشاره اشت را به صورت عمودی روی تیغه بینی اش قرار می دهد. اینگونه می فهمم که من را به سکوت دعوت کرده است.
برای این که بفهمیم به چه علت اکثریت قریب به اتفاق کسانی که در جریان حادثه محیط بان دنا قرار گرفته اند می خواهند که او را از چوبه دار نجات دهند باید از نزدیک نگاهی به حقایق منتشر شده درباره این حادثه داشته باشیم. این حقایق همه در روزنامه ها و وبسایتها منتشر شده اند و البته در اختیار کسانی که محیط بان دنا را قاتل به عمد دانسته اند و حکم قصاص نفس برای او صادر کرده اند نیز بوده است. اما به طور قطع استدلالی که آنها در دادگاه داشته اند با آنچه من در اینجا خواهم گفت یکسان نبوده که آرای آنان را به سوی قتل عمد کشانیده. استدلال آنها هرچه که باشد خودشان می توانند از جهت تنویر افکار عمومی بخشی یا تمامی آن را منتشر کنند. البته امیدوارم اگر آنان این کار را انجام دهند، استدلالهای خود را به زبانی بنویسند که برای خوانندگان ما نیز قابل فهم باشد.
اکنون من این حقایق و استدلالهای خود را در پیش چشمان وجدان شما می گذارم تا خود داوری کنید که آیا محیط بان دنا به عمد مرتکب قتل شده یا به غیر عمد؟
نخست این که شکارچیان پیش از این که با محیط بانان روبرو شوند شروع به تیراندازی کرده بودند و محیط بانان با استعلام از مرکز دانسته بودند که آنان بدون مجوز در آن منطقه حفاظت شده تیر اندازی کرده اند. هنگامی که محیط بانها شکارچیان را دیدند، آنان در حال حمل یک رأس کل بودند که آن را به صورت غیرقانونی شکار کرده بودند. بنابراین محیط بانان به عنوان ضابط قضایی وظیفه داشتند با دیدن این جرم مشهود در حوزه استحفاظی خود متخلفان را دستگیر نمایند و به مراجع انتظامی و قضایی تحویل دهند. به این ترتیب درگیری بین محیطبانان و شکارچیان نه یک امر اختیاری بلکه دقیقا عین وظیفه آنان بوده است.
دوم این که شکارچیان در برابر درخواست محیط بانان مبنی بر تسلیم خود و زمین گذاشتن اسلحه و حیوان شکار شده، سر باز زدند و به آنان تیراندازی نمودند. این کار آنان یک تهدید جانی بسیار جدی برای محیط بانان بوده است. محیطبانان نه تنها برای دفاع از جان خود بلکه به حکم وظیفه در دفاع از جان همکارانشان و احترامی که لباس خدمت دولت دارد و اهتمامی که برای حفظ جان آنان باید ورزید نمی بایست در برابر آتش متعرضان تسلیم می شدند.
سوم این که طرف متعارض از نظر تعداد بیشتر از طرف مدافع بوده و این خود بر لزوم پاسخی درخور به متعرضان صحه می گذارد زیرا این احتمال در زمان حادثه وجود داشته که متعرضان باادامه تیراندازی و نزدیکتر شدن به محیط بانان آنان را زمینگیر کرده و چون بسیاری دیگر از حوادثی که تاکنون برای محیط بانان روی داده است، ممکن بود شکارچیان با استفاده از انواع سلاحهای گرم و سردی که همراه خود دارند همه آنان را از پای در می آوردند تا هیچ یک از محیط بانان برای شناسایی متعرضان زنده نمانند. مرور حوادث گذشته نشان می دهد که در چندین مورد که قوای مهاجمان به محیط زیست ایران زیاد بوده آنان چنین قساوتهایی از خود نشان داده اند که تا کنون منجر به کشته شدن 120 محیط بان و کشته یا معلول شدن 420 جنگلبان شده است.
چهارم این که محیط بان دنا در بالای شیب کوهستانی و شکارچیان در پایین آن قرار داشته اند. بنا به قاعده طبیعی حاکم بر حرکت پرتابه، مانند گلوله ی شلیک شده از دهانه ی یک اسلحه، گلوله به محلی بالاتر از آنچه از خط نشانه، از شکاف درجه و نوک مگسک به چشم می آید برخورد می کند. زیرا اسلحه برای شرایطی تنظیم و قلق گیری می شود که تیرانداز و هدف دی یک خط تراز ارتفاعی قرار داشتع باشند. هرگونه انحراف از این هم ترازی موجب خطای نشانه روی است. این موضوع نیز توضیح دهنده این است که چرا با وجود این که محیط بان پای فرد معارض را نشانه رفته، اما گلوله به یک وجب بالاتر از خط کمربند وی اصابت کرده و برخلاف انتظار جراحتی منجر به مرگ ایجاد کرده.
پنجم این که محیط بان هیچ نوع خصومت شخصی که از قبل بوده باشد یا در همان آن بروز کرده باشد با متعارضی که به در این درگیری کشته شده نداشته. که انگیزه ساز ارتکاب متعامدانه قتل برای او باشد. در جهان در قوانین جزا قتل عمد به قتلی گفته می شود که دارای پشتوانه ای از انگیزه های مجرمانه باشد. اما در قانون مجازات اسلامی ایران که از سال 1370 به صورت آزمایشی در حال اجراست، در مواردی که هیچ انگیزه ای نه قبلی و نه آنی برای ارتکاب قتل وجود نداشته و قرائن همه بر غیرعمد بودن قتل دلالت می کنند، تنها با استناد به این که در درگیری از ابزاری استفاده شده که در عرف آلت قتاله به حساب می آید، برای قاتل نه دیه و حبس بلکه حکم قصاص صادر می شود و نام ننگین قاتل عمد برپیشانی او نوشته می شود.
در این که محیط بان دنا قصدی برای کشتن شکارچی نداشته هیچ شکی باقی نیست زیرا که او پس از زخمی شدن شکارچی به سوی او شتافته و با پاره کردن لباس خود جراحت گلوله را پانسمان کرده و در انتقال او به سمت جایی که باید هلیکوپتر برای سوار کردن مجروح می آمده مشارکت داشته است.
دردناک ترین بخش این داستان این است که همه کسانی که آن را شنیده اند می دانند که محیط بان دنا یک قاتل نیست و او نباید مانند قاتلان مجازات شود اما در عین حال با قوانین موجود هم کاری نمی توان برای او انجام داد. به همین علت است که چشم همه از مسولان سازمان گرفته تا مردمی که پیگیر این حادثه هستند و حتی خود مسوولان قضایی که دستگاه آنان این حکم را صادر کرده است اکنون چشم به بخشش اولیای دم دارند.
محیط بان دنا هرچه کرده باشد یا نکرده باشد اما اگر پرسش ‹محیط بان کیست؟› هم اکنون در اندیشگاه ما ایجاد شده از خواندن همان چیزهایی است که در سرگذشت وی و پیرامون آن روی داده است. اما به راستی، او کیست؟
این روزها از محیط بانی به نام تقی زاده زیاد می شنویم. آیا او قرار است اعدام شود؟ پس چرا مردم برای بخشایش و نجات او در تکاپو هستند؟ چرا مردم به رییس قوه قضاییه و اولیای دم نامه می نویسند که این محیط بان بخشیده شود؟ مگر حادثه چه بوده است؟ همه این پرسشها بود که من را به این داشت که در این وبلاگ برای شما از محیط بان بنویسم.
در نوشته نخست از این گفتم که نقش محیط بانی در پاسداری از زیست بوم چرا اینقدر مهم است و در واقع ما برای چه باید از زیست بوم پاسداری کنیم. در نوشته دوم به اختصار از کار محیط بانان گفتم. اکنون نوبت آن است که از او و سرگذشتش بگویم.
محیط بان دنا کیست؟
این محیط بان تقی زاده نام دارد. نام کامل او در روزنامه ها، وبسایتها، و نامه هایی که برای آزادی اش می نویسند اسد تقی زاده، اسد اله تقی زاده، اسدالله تقی زاده، اسعد تقی زاده، و ساعد تقی زاده آمده است. ما در اینجا به اختصار به او همان محیط بان دنا می گوییم که در همه وبسایتها و روزنامه ها تکرار شده و از حیث تواتر حقیقتی مناقشه ناپذیر است. محل خدمت اودر پاسگاه حفاظتی خاریدون در منطقه ای کوهستانی مشرف به رشته کوه دنا بوده که در منطقه حفاظت شده دنا قرار دارد. این منطقه به علت تنوع زیستی قابل توجه از سوی یونسکو به عنوان ذخیره گاه زیستکره ثبت شده است که بلند ترین قله زاگرس به ارتفاع بیش از 4450 متر در آن قرار دارد.
بمان ای شکارچی!
حادثه ی محیط بان تقی زاده در مردادماه سال 1386 روی داد. او به اتفاق دو همکارش در گشت با پنج نفر از شکارچیان مواجه شدند. شکارچیان به سمت آنها تیراندازی کردند و او آتش آنها را با گلوله ای پاسخ داد. این گلوله به یکی از شکارچیان اصابت کرد و او را مجروح کرد. تلاشهایی که توسط محیط بان دنا و همراهانش برای مهار خونریزی جوان شکارچی انجام داد بی حاصل ماند و او براثر خونریزی داخلی حاصل از این جراحت جان باخت. دادگاه بدوی کهگیلویه و بویراحمد در یاسوج در بررسی اولیه محیط بان دنا را قاتل به عمد نامید و او را به قصاص نفس محکوم کرد که در مورد قتل عمد اعدام به وسیله چوبه دار است. دیوان عالی کشور اما این حکم را نقض کرد. در دادرسی مجدد، که پرونده به شعبه ای هم ارز در استان فارس ارسال شد، دوباره حکم قصاص برای او صادر شد. سرانجام در سال 1390 پس از چهار سال انتظار وی در زندان یاسوج، دیوان عالی کشور حکم قصاص این محیط بان را تایید کرد. در پانزدهم مهرماه دادستان عمومی و انقلاب یاسوج به خبرنگاران اعلام کرد که این حکم قطعی است و تا دو هفته دیگر قابل اجرا خواهد بود.
بمان ای محیطبان!
این خبر که یک محیط بان در یک قدمی چوبه دار است در میان بسیاری از دوست داران طبیعت در ایران انتشاری سریع داشت و با شناختی که بیشتر این افراد از این قشر زحمتکش و مهربان دارند، این خبر موجب تشکیل یک خواست عمومی در میان مردم برای طرح درخواست آزادی برای او شد. از 15 مهر 1390، که فعالان محیط زیست ایران از تایید حکم قصاص تقی زاده آگاه شدند، آغاز به نوشتن نامه های جمعی به نهادهای قضایی ایران، مسوولان دولتی سازمان محیط زیست، و خانواده شاکی پرونده تقی زاده نمودند. پای برخی از این نامه ها امضای بیش از هزار نفر از فعالان محیط زیست و دوستداران طبیعت ایران به چشم می خورد.
این تلاشها پرونده تقی زاده را از انزوای زندان یاسوج به جایی رساند که برخی از مقامات سازمان محیط زیست و همچنین نمایندگان مجلس شورای اسلامی در مورد آن اظهار نظر کردند. با این توجهی که در مردم پدید آمد و پیگیریهای فعالان محیط زیست از مسوولان محیط زیست، چندی پیش معاون سازمان محیط زیست چنین گفت که تایید حکم اعدام این محیط بان توسط دیوان عالی کشور در خردادماه 1390 انجام شده بوده و از آن زمان رایزنی برای بخشش او توسط خانواده مقتول در جریان بوده. او همچنین اعلام کرد که از زمان تایید این حکم تا به اجرا رسیدن آن نه دو هفته بلکه دست کم یک سال زمان نیاز هست. این اتحاد زیبا برای جلب بخشش محیط بان دنا مسلما تا بازگشت او به خانواده اش ادامه خواهد داشت.
با دانستن اهمیتی که پاسداری از زیست بوم دارد حال نوبت آن رسیده که ببینیم وضعیت افرادی که در جامعه کنونی ما این مسوولیت سنگین را به عده دارند چگونه است؟ آیا آنها مسوولیت خود را به درستی انجام می دهند؟ آیا کارفرمایان آنان و عموم جامعه نسبت به این انجام وظیفه آنان قدرشناسی درخوری از خود نشان می دهند؟
البته این پرسشها بسیار دامنه دار هستند اما در این نوشته من تلاش دارم با رسم طرحواره ای از آنچه که از پاسخ آن در ذهن دارم به خود و خواننده ام کمک کنم تا روشی برای شناخت این پدیده بیابیم.
پاسداری از زیست بوم به طور کلی به دو روش ممکن است. یکی از طریق سازمانهای حکومتی است که ساختاری اداری-قانونی و روش مدیریتی از بالا به پایین دارند. روش دیگری نیز از طریق سازمانهای مردم نهاد است که ساختار آنها برساخته از یک چارچوب فرهنگی آرمانمند، و روش ساماندهی کوششهای آن نیز بر اساس ارتباط انسانی است. سازمانهای مردم نهاد در بسیاری از کشورها نقش مهمی در پاسداری از زیست بوم دارند و در ایران نیز چندین سال است که چنین سازمانهایی شکل گرفته اند و فعالیتهای آنان رو به فزونی است. اما این فعالیتها بیشتر جنبه آموزشی و فرهنگی دارد و آنها هنوز به ندرت در جایی از این سرزمین مسوولیت پاسداری از عرصه های محیط زیست کشور را بر عهده دارند.
در ساختار دولت برای انجام این مسوولیت مهم دو تشکیلات اداری به نامهای سازمان حفاظت محیط زیست و سازمان جنگلها، مراتع، و آبخیز داری پیش بینی شده است. این سازمانها مستقیما زیر نظر رییس قوه مجریه فعالیت می کنند و برای انجام کارهای گوناگون از میان مردم نیروهایی را برای کار جذب می کنند. آن دسته از نیروهای انسانی که وظیفه آنها کار در عرصه های محیط زیست برای پاسداری از آن است محیط بانان و جنگلبانان هستند.
فارغ از هرگونه مسایل حکومتی و سیاستهای نوسانی و سلیقه ای که بخشهای بالایی هرم اداری این سازمانها اعمال می کنند، محیط بانان و جنگل بانان افرادی بسیار زحمتکش بوده اند که پیوسته در پاسداری از زیستگاههای این سرزمین کهن می کوشند. بسیاری از آنان از مردم روستایی یا ایلاتی هستند که از روی علاقه فطری که به جنگلها و حیات وحش دارند به این شغل روی آورده اند. آنها به دور از کاشانه و خانواده خود، در شرایطی طاقت فرسا، با حداقل امکانات و تجهیزات، و حتی بدون برخورداری از آموزشهای ضمن خدمت و امکار ارتقای شغلی نیز کار می کنند.
سرانه زمینی که محیط بانان ایرانی در حال حاضر باید از آن پاسداری کنند چهار تا پنج برابر میانگین جهانی است. این هم به معنای عدم امکان حفاظت با استانداردهای بالا و هم به معنای سختی مضاعف کار محیط بانان است.
اسلحه سازمانی محیط بانان نه تفنگهای جدید و دوربین دار بلکه سلاحهای میان برد مستعملی است که ده ها سال از آنها در تعلیم نظامیان ارتش یا دیگر نیروهای نظامی و انتظامی استفاده شده است. این سلاحها در برابر تفنگهای دوربرد، دوربین دار، و اسلحه های نظامی مدرن که شکارچیان، قاچاقچیان، و دیگر کسانی که به آنها تیراندازی می کنند در استفاده دارند در حکم یک اسباب بازی بیش نیست. جوازی که آنان برای حمل و کاربری اسلحه دارند نیز به آنان اجازه نمی دهد که در درگیری با متجاوزان مسلح به سوی آنان تیراندازی کنند. گویی که اسلحه را به محیط بان داده اند تا با آن حیوانات را شکار کند در حالی که حیوانات برای محیطبانان و جنگلبانان به ندرت خطری می آفرینند که با یک چوبدست نتوان آن را برطرف کرد.
از سوی دیگر آنان افرادی بسیار دلسوز و مهربان با جانداران هستند و حتی با وجود همراه داشتن اسلحه هیچ گاه خود را مجاز ندانسته اند که از آن برای کشتن یا حتی ترساندن حیوانی که حالی غیرعادی دارد استفاده کنند. آنان به علت زندگی در زیستگاه حیوانات با رفتار آنان آشنایی کامل دارند اما تنها موجودی که آنها را به دردسر می اندازد انسان دوپا و طمعکار است.
آمار رسمی می گوید که از ابتدای تاسیس سازمانهای حفاظت محیط زیست و مراتع و جنگلها تا کنون 120 محیط بان توسط شکارچیان کشته شده اند و بیش از 420 جنگلبان در درگیری با قاچاقچیان چوب کشته یا دچار نقص عضو و معلولیت شده اند. البته آمار واقعی می تواند بسیار بیشتر از این رقمها نیز باشد. این درحالیست که تعداد کل محیط بانان ایران در سراسر کشور و در این تاریخ حدود 2300 نفر است. به این ترتیب محیط بانی خطرناکترین شغل در جمهوری اسلامی ایران است.
قاتلان این افراد که بیشتر آنان را به صورت عامدانه و در درگیریهایی نابرابر به خاک و خون کشیده اند اما کاملا آزاد هستند و مراجع قانونی در طول تمام این سالها تلاشی درخور برای پی بردن به هویت آنان، دستگیری، و مجازاتشان ننموده اند.
اگر محیطبانی یا جنگلبانانی یک معارض مسلح را هدف قرار دهد و او را به هلاکت برساند مرتکب قتل عمد شده و از طرف دیگر اگر او در جریان یک درگیری کشته شود از شهادت برای وطن باید تنها به اعطای یک لقب خوشنود باشد. تجربیات گذشته نشان می دهد که پیکر شهدای محیط زیست در گورستان عادی و نه در قطعه شهدا به خاک سپرده می شود و خانواده آنها در حمایت بنیاد شهید قرار نمی گیرند.
قدردانی از جنگلبانان زحمتکش نیز بسیار کمتر از آنچه درخور آنان است انجام می شود. در این رابطه بد نیست که گزارشی از یک خبرنگار آزاد را بخوانید.
به نظر شما چگونه می توان از افرادی که به جرات مهمترین کار را در این سرزمین انجام می دهند به درستی قدردانی کرد؟
این وبلگ در مورد محیط بان است. از آنجایی که محیط بان کسی است که کار او پایش قلمروهایی از زیست بوم است که بنا به حکم قانون جزء مناطق حفاظت شده به شمار می رود لازم می دانم که ابتدا از زیست بوم بگویم.
زیست بوم یا اکوسیستم واژه ای است که برای توصیف پهنه ای از جغرافیای زمین و پوشش گیاهی آن به عنوان زیستگاه جانداران به کار می رود. در یک زیست بوم انواع پیوندها و وابستگیها بین جانداران و زیستگاه آنان و همچنین بین جانداران با یکدیگر وجود دارد و پدیده هایی بسیار زیبا اما شگرف و پیچیده را رقم زده است. در واقع همه پهنه های خشکی و آبی کره زمین یک زیست بوم بزرگ است که گیاهان، جانوران، باکتریها، قارچها، و برخی دیگر از زیستمندان تک یاخته در آن زندگی می کنند. این جانداران برای زنده ماندن با یکدیگر انواع روابط تغذیه ای برقرار می کنند. برخی از آنان که سبزینه دار هستند مانند گیاهان و جلبکها جانمایه خود را با کمک انرژی نورانی خورشید تولید و ذخیره می کنند. اما آنهایی که کلروفیل ندارند با خوردن این جانداران یا آنچه که از آنان برجای می ماند مایه و جانمایه مورد نیاز خود را به دست می آورند.
ما انسانها جزیی از چرخه ی زندگی هستیم. برای زنده بودن باید در هر دقیقه ده ها بار هوا را وارد ششهایمان بکنیم و اکسیژن آن را جذب و دی اکسید کربن تولید شده در بدن خود را دفع کنیم.
جالب است بدانیم که بدون گیاهان ما هیچ اکسیژنی برای تنفس نخواهیم داشت. اکسیژن از نظر شیمیایی گازی بسیار ناپایدار است که در حضور یک سوخت و حرارت کافی در شعله ای زبانه می کشد و به گازهای دیگر تبدیل می شود. حتی بدون حضور سوخت هم اکسیژن مرتبا در حال ترکیب با بسیاری از مواد است. از یک سیب تازه قاچ شده که رنگش به قهوه ای می گراید گرفته تا در و پنجره رنگ نشده و حتی سطح سنگهای ترک خورده کوهستان همه در حال واکنیش با اکسیژن هستند. این گاز نه تنها با این جور واکنش خود به خود از دست می رود بلکه توسط همه جانداران نیز به وفور مصرف میشود. تنها جانداری که اکسیژن را تولید می کند گیاه سبز است. بنابراین، تنفس ما انسانها بستگی به حضور گیاهان دارد. به همین علت است که وقتی پا به طبیعت یا حتی فضای پردرخت یک پارک داخل شهر می گذاریم از تنفس هوای سرشار از اکسیژن آن شاداب می شویم.
ما نیازمند آبی گوارا برای نوشیدن هستیم. آب نیز توسط یکی دیگر از چرخه های زندگی بخش در دسترس ما قرار می گیرد. نور خورشید آب را بخار می کند اما ریزموجودت و نمکهایی که در آن هستند برجای می مانند. از این بخار آب خالص و پاکیزه ابر تشکیل می شود. ابرها آن زمان که سرما یابند بر زمین می بارند و آب در سطح آن جاری می شود. این آب بر سطح نمی ماند بلکه به خاک نفوذ می کند و در برخورد به لایه هایی سنگی که آب را گذر نمی دهند باز می ایستد. به این ترتیب سفره های زیرزمینی تشکیل می شود که آب این سفره ها با پدیده های طبیعی مانند چشمه و رودخانه و همچنین با روشهای باستانی مانند ساخت کاریز در اوج پاکیزگی به دست ما می رسد.
همچنین ما انسانها نیازمند انواع مواد غذایی هستیم. ما در گذشته ای که از نظر علوم چندان دور هم نیست این مواد را به صورت مستقیم از زیست بوم به دست می آوردیم. نیاکان ما میوه ها را از درختان جنگل و دانه های خودرو را از زمینهای سرسبز دشتها می چیدند و ماهیان را در رودخانه به دام می انداختند. پدران و مادران ما با استفاده از هوش سرشارشان رفتار پرنده ها و چرنده ها را زیر نظر می گرفتند و با کمک ابزارهای بسیار ساده ای که از این طبیعت به دست می آوردند آنان را برای خوردن شکار می کردند. آنان نسل اندر نسل پدیده های شگرف زیست بوم را زیر نظر گرفتند و با شناخت فزاینده ای که از آن به دست آوردند توانستند برخی گیاهان پربار را پرورش دهند، برخی جانوران را برای استفاده از گوشت آنها پروار، یا برای زندگی در کنار خود دست آموز کنند. به این ترتیب بود که نیاکان ما هنرهای باارزشی چون کشاورزی و دامداری را برای دست یابی به نیازهای انسان از زیست بوم برای ما به میراث گذاشتند. اما ما در این پدیده ها نیز سخت نیازمند زنجیره های دره تنیده زیست بوم هستیم. از خاک کشاورزی گرفته که باید کرمها در آن بلولند و پسماند گیاهان را به کود تبدیل کنند گرفته تا گیاهان باغ که باید حشرات بر گلهایشان بنشینند تا گرده آنها جابجا شود و بارور شوند و حتی دامهای اهلی که باید برخی ریزجانداران همزیست را همراه غذا بخورند تا در روده آنها باکتریهای خطرناک رشد نکند همه نشانگر این هستند که ما خودمان جزیی از این زیست بوم بزرگ و باشکوه هستیم.
هنر زندگی در این بوده و هست و خواهد بود که همان گونه که به ماندن خود اهمین می دهیم و از آن مراقبت می کنیم به با ماندن دیگر جانداران نیز اهمیت بدهیم و در صورتی که آنها را در خطر نابودی ببینیم از آنان پاسداری کنیم. بسیاری از تجربیات تلخی که از فعالیتهای طمعکارانه و جاهلانه برخی به دست آمده نشان می دهد که به خطر افتادن یا انقراض نسل یک جاندار در یک زیستگاه باعث می شود که پس از مدتی دیگر جانداران نیز در آن زیستگاه رو به زوال بروند و درمجموع آن زیستگاه دستخوش تغییری بشود که اصلا خوشایند انسان نیست و مورد انتظار او هم نبوده است.
اخباری که در ارتباط با محیط زیست و تخریبهایی که در آن صورت می گیرد در رسانه ها منتشر می شود تنها نوک کوه یخی از مشکلات است که حجم عظیمی از آن در اقیانوس نادانیها و ساده انگاریهای ما به چشم نیامده است. به عنوان مثال خشکاندن بسیاری از آبگیرها و کاریزهای مرکز ایران که در طی بیست سال اخیر با ساخت سد و حفر چاههای عمیق در این مناطق انجام شد، اکنون منجر به نابودی بسیاری از باغهای انار، پسته، و بادام در این مناطق شده است. به همین ترتیب آگاهان دانش محیط زیست اعلام کرده اند که کم آب شدن دریاچه اورمیه و خشک شدن برخی از سواحل آن که به سبب ساخت بیش از بیست سد بر روی آن و ذخیره کردن حق آبه آن در پشت این سدها روی داده است در طول سالهای آینده هزاران مشکل برای کشاورزان دست کم سه استان از کشور به بار خواهد آورد. که شاید . شوربختانه هر کدام از این مشکلات که تنها گوشه ای از آن در رسانه ها بازتاب داده می شود زخمی بر پیکره ی سخاوتمند مادر طبیعت هستند و در اغلب موارد هیچ راه حلی که در چارچوبهای برساخته از مدیریت حکومتی قابل اجرا باشد برای آنها وجود ندارد. بدون شک تنها راهی که برای نجات زیست بوم وجود دارد جلوگیری از تخریب آن است.
از طرف دیگر ما در زمانه ای زندگی می کنیم که جهل و طمع گریبانگیر فرهنگ انسانهاست. بسیاری از ما حتی از دانشی به سادگی بدیهیاتی چون همین چند سطر که خواندید بی بهره ایم. اگرچه برخی از مردم ما طبیعت دوست هستند و با دانستن دانش امروزی خود را پایبند به حفظ طبیعت می دانند، و برخی از مردم بومی این سرزمین نیز با پایبندی رفتاری به فرهنگ و آیینشان از زیستگاه خود و زیستمندان آن پاسداری می کنند، اما برخی افراد هم هستند که با روشهایی بسیار غیر مسوولانه برای رفع نیازهای کوتاه مدت خود زیست بوم را به مخاطره می کشانند. این افراد در درجه اول نیازمند آگاهی یافتن از عواقب خطرناک کارهای خود هستند. پس از این که چنین آگاهیهایی در جامعه رشد یافتند نیز لازم است که سازوکاری در میان افراد وجود داشته باشد که بروز رفتارهای زیست ستیز از افراد را شناسایی نماید و برای تغییر آن رفتارها راهکار ارائه نماید و با استفاده از نیروی جامعه افراد را ملزم به ترک رفتارهای زیست ستیز خود و جایگزینی رفتارهای زیست پایا نماید.
اینجاست که نقش جنگلبانان و محیط بانان به عنوان پاسداران زیست بوم نمایان می شود. اگر کسی بخواهد که درختی را که تنها شمار محدودی از آن در برخی جنگلها باقی مانده ببرد و برای فروش ببرد باید کسی باشد که این کار او را ببیند و او را باز بدارد. اگر کسی به غیر فصل شکار بخواهد وارد جنگل شود و با تیراندازی تولید مثل گونه های حفاظت شده را به خطر بیاندازد، باید کسی باشد که او را از حریم امن جنگل بیرون کند. اگر کسی نباشد یا باشد اما کار خود را به درستی انجام ندهد یا باشد و کار خود به درستی انجام دهد اما قدردانی نشود و پاداشی درخور دریافت نکند، چه عاقبتی در انتظار ما خواهد بود؟