من این روزهای گذشته سوگوار از دست دادن پدرم بودم و نتوانستم ماجرای اسعد تقی زاده را دنبال کنم.

پدرم در 85 سالگی با زندگی پرفعالیتش بدرود گفت و من در حالی که هنوز آخرین لبخندش را در پیش چشم داشتم پیکر بی جانش را به اعماق تاریک گوری سرد سپردم. با دستانم خاک را پیش می کشیدم و به دستانش می اندیشیدم که به زیبایی دستان یک هنرمند بود اما به جز کار و کار و کار هیچ هنر دیگری را از خود به یادگار نگذاشتند. خاک سرخ رنگ آنجا سرد و کمی هم خیس بود و همان طور که آنها را به داخل آرامگاه ابدی اش می ریختم، همه زندگی اش از کودکی که به همراه پدربزرگم در کوههای بختیاری از گونها کتیرا می گرفته، تا نوجوانی اش که برایم تعریف کرده بود که در حفر قنات کارکرده بود، را یک بار دیگر از پیش چشم گذراندم. خاکها که تمام شدند برخواستم و از آنجا فاصله گرفتم و در سکوت گورستان پناهی برای اندیشه ام جستم که طاقت باری از این گران تر را نداشت. تلاش کردم که با این توجیه که پیکر رنجور پدرم دیگر تاب زندگی کردن را نداشت خود را قانع کنم که مرگ پایان رنجهای اخیر او بوده اما تصویر آن لبخند راحتم نمی گذاشت. تنها چیزی که توانست در آن گوشه خلوت گورستان حلقه ی این اندیشه های ملالت بارم را پاره کند این بود که مبادا اسعد تقی زاده هم دستانی پینه بسته چون دستان پدرم داشته باشد! مبادا که او هم با خوشیهایی به کوچکی خوردن یک شام در کنار خانواده لبخند بر چهره بیاورد! مبادا که او هم زندگی و خوشیهایش را بر خود و بر دیگران هموار بخواهد! مبادا که گرفتاری او هم از مدرنیته ای باشد که نامسوولانه وارد می شود و بدون آموزش صحیح در اختیار جوانان این سرزمین قرار می گیرد!

 پدرم یک راننده بود. از زمانی که این کار را یاد گرفت تا زمان بازنشستگی اش شغلش همین بود. حتی تا همین سه سال پیش که چشمهایش هنوز خوب می دیدند رانندگی می کرد. او پیش از سربازی شاگرد شوفری کرده بود. می گفت که آن زمان هیچ وقت حتی جرات نمی کرده فکر کند که پشت فرمان بنشیند. اما سرانجام رانندگی را در سربازی و با ماشین ارتش یاد گرفته بود. فکر کنم سال 1326 توانسته بود گواهینامه رانندگی اش را بگیرد که البته در آن سالها داستانهایی بسیار متفاوت از این روزها داشته. با دو نفر از همشهریهایش شریکی یک تاکسی خریدند و پدرم بعد از چند سال که با تاکسی کار کرده بود و توانسته بود پولی پس انداز کند، گواهینامه پایه یک گرفته بود و دوباره به سراغ کامیون رفته بود.  پدرم تکیه کلام جالبی داشت. به گواهینامه چیز دیگری می گفت. همیشه به جای این که بپرسد گواهینامه ات همراهت هست می گفت: ‹جواز آدمکشی ات همراهت هست؟› این حرف را البته او به شوخی می گفت اما من همیشه آن را جدی می گرفتم و حالا هم جدی می گیرم و آن را شایسته موشکافی بیشتری می دانم.

 کسی که گواهینامه رانندگی داشته باشد اگر یک عابر را زیر بگیرد یا در تصادفی موجب مرگ راننده ای دیگر شود قانون از او حمایت می کند. حتی اگر مقصر هم باشد کسی او را قاتل عمد نمی داند. هیچ فکر کرده اید چرا این طور است؟ ما هر سال بیست تا سی هزار ایرانی را در این تصادفات از دست می دهیم و تعدادی به مراتب بیشتر از این هم دچار نقص عضو یا دیگر آسیبهای شدید بدنی می شوند اما انگار این وضعیت عادی شده که هر روز مجری رادیو بیاید و با کمال افتخار اعلام کند که ما در تصادفات رانندگی در جهان اول هستیم. چرا این طور است؟ آیا تنها مقصران این حوادث خود رانندگان و عابران هستند؟ آن کسانی که جاده ها را می سازند و خودروها را می فروشند آیا وظیفه ندارند که فرهنگ صحیح استفاده از آنها را هم آموزش بدهند؟ خیلی تلخ است اما همین است که هست. انگار نه انگار که جاده سازان و خودروسازان پروژه ها و تولید خود را برای دستیابی به سود سرشار انجام می دهند و از آن پولی که به قیمت تخریب محیط زیست به جیب می زنند وظیفه دارند که سهمی را هم برای آموزش انسانهایی صرف کنند که مثلا قرار است از این به اصطلاح امکانات بهره مند شوند. تا زمانی که ما وظیفه ای برای مسوولان قائل نباشیم آنها خودشان را مسوول نمی دانند و با هر حادثه رانندگی ب کمال پررویی خود ما مردم را زیر سووال می برند. ما هم خوشخیالانه فکر می کنیم که چون زرنگ هستیم و حواسمان جمع است هیچ موقع خودمان زیر ماشین نمی رویم و هیچ موقع کسی را نمی کشیم. اگر هم خدای ناکرده یک زمانی غیر از این شد چون گواهینامه و بیمه داریم همه چیز حل است! اما آیا گواهینامه و بیمه ای که ماداریم واقعا برای این است که حادثه را آسان بگیریم و سهل انگارتر شویم؟ این چیزی نبوده که ما می خواستیم. ما بدون شک خواستار آموزش پایه ای راهنمایی و رانندگی از زمان کودکی برای همه ایرانیان هستیم و همچنین آزمونهای سختگیرانه بر رانندگان و حتی اقدامات تنبیهی رانندگانی که با تخلف خود به دیگران لطمه می زنند. اما این خواستهای ما عملی نشده اند. در عوض می بینیم که هر سال آمار تلفات جاده ای بیشتر از سال قبل می شود. چرا؟

شاید پاسخش این باشد که ما با همین اوضاع هم احساس امنیت کافی می کنیم. از کنار حجله هایی که برای پیر و جوانی که در تصادف از دست رفته ایند می گذریم و اعتنا نمی کنیم که شاید این روزی سرنوشت یکی از ما یا یکی از عزیزانمان باشد. چه بسا خودمان یادگارهای تلخی هم از حوادث مشابه داشته باشیم اما به دست فراموشی می سپاریم. آنجا که باید به سخن در آییم و به این بی مسوولیتیها اعتراض کنیم خوش خیالانه خاموش می مانیم. آنجا که باید خودمان آستین بالا بزنیم و کاری نو را در زمینه ی آموزش استفاده از خودرو آغاز کنیم هم همین طور دست روی دست می گذارم و کاری نمی کنیم. آخر و عاقبت هم همان می شود که نباید بشود تا من نوعی از یک سو انگشت حسرت به دهان بگیرم که ای کاش کار دیگر کرده بودم و از سوی دیگر هم دلم را خوش کنم که قانون و بیمه از من حمایت می کنند. هیچ فرقی هم نمی کند که حالا من مقصر باشم یا زیاندیده. به هر حال دل خودم را خوش کرده ام که یک جوری سر و ته ماجرا هم می آید و من دوباره خواهم توانست به پشت فرمان خودرو شخصی ام برگردم. اگر اینچنین باشد باز مانند پدرم باید به گواهینامه بگوییم جواز آدمکشی.

 اما این چه ربطی به اسعد تقی زاده دارد؟ ربطش اینجاست که کاری که اسعد کرده درست مانند کار راننده ای است که عابری را زیر گرفته باشد. هر دو حوادثی بسیار تلخ هستند که یک انسان در آنها جان داده است. اما به راستی مقصر کیست؟ در مورد راننده حمایتهای قانونی بسیار وجود دارد که او اگرچه به نام مقصر شناخته می شود اما هیچ گاه تا پای طناب دار نمی رود. چون وسیله ای که با آن انسانی دیگر را کشته یک خودرو بوده. فروشندگان خودرو دوست ندارند که محصولشان در ذهن مردم برچسبهایی چون ارابه ی آدمکشی یا تابوت مرگ به خود بگیرد. بنابراین، با قوانینی که پیش بینی کرده اند نمی گذارند که کار بیخ پیدا کند. تا زمانی که خودرو های ایران وارداتی بودند و باید برای تحویل پیکان که تنها خودرو وطنی بود سالها در نوبت می ماندیم اگر کسی بدون گواهینامه رانندگی در تصادف کسی را می کشت قتل عمد به حساب می آمد و بنا به نوع تخلفی که منجر به تصادف شده بود حبس ابد یا حتی اعدام داشت. اما به لطف درخواستهای مکرر خودروسازان و صنایع وابسته به آن دیگر چنین نیست. البته آن وضعیت که سابق بود هم رضایت بخش نبود اما حداقل خوبی که داشت این بود که خودرو را از دیگر ابزارهایی که می تواند منجر به مرگ انسانها شود مستثنی نمی کرد. همه کلام من در این حقیقت خلاصه می شود که سوار بودن بر برخودرو انگار در حکم مجوزی برای کشتن است و انگار که هیچ کس هم با این قضیه مشکلی ندارد فقط به خاطر این که ما همه به این فن آوری وارداتی به چشم تمدن نگاه می کنیم. وای برما! از یک طرف محیط زیستمان را تخریب می کنیم و از طرف دیگر همدیگر را می کشیم. آن هم برای هیچ! فقط برای این که زودتر به مقصد برسیم.

حالا همین ما که در سرزمینمان سالیانه ده ها هزار انسان بی گناه به علت توسعه بی رویه راه و خودرو کشته می شوند، وقتی در حادثه ای که برای پاسداری از میراث طبیعی سرزمینمان رخ داده یک نفر کشته می شود رگ گردنمان بیرون می زند که نباید برای نگهبانی از یک حیوان یک انسان کشته می شد! چرا وقتی برای سهل انگاری یک خودرو و یک خودرو سوار یک نفر کشته می شود کسی رگ گردنش بیرون نمی زند؟ شاید چون ما همه یک جواز آدمکشی با خودرو در جیبمان داریم. نهایت کاری که پس از خواندن این نوشته می کنیم این است که نگاهی به گواهینامه و بیمه نامه مان بیاندازیم که تاریخ انقضایش نزدیک نباشد. کار دیگری هم می کنیم؟ اصلا به این اهمیت می دهیم که در سایه ای این می مبالاتیها می توان با خودرو قتل عمد انجام داد و به سادگی قصر در رفت؟ چه کسی می تواند ادعا کند که این سی هزار نفر که هر ساله با خودرو یا در خودرو کشته می شوند هیچ کدام به عمد نبوده؟ آیا ما زیرساختهای حقوقی محکمی داریم که بتواند قتل عمد را از قتل به خطا تفکیک کند؟ به نظر می آید که آنقدر که چشمهای حقوقدانان ما معطوف به آلت قتاله است که آنان را از پرداختن به انگیزه های یک حادثه باز داشته است.

 اسعد تقی زاده را نباید قاتل عمد نامید. او در دفاع از خود و در دفاع از آب و خاک سرزمین ما تیراندازی کرده. حالا که تیرش به خطا رفته آیا ما باید پشت او را خالی کنیم و بگذاریم تا پای چوبه دار برود؟ او نه گلوله را خودش خریده بوده و نه تفنگ را. او گلوله ای را که متعلق به ما بوده از تفنگی که آن هم متعلق به ماست شلیک کرده و این کار را برای میراث طبیعی انجام داده که آن هم متعلق به ما و به فرزندان ایران زمین است. نه کینه ای با شکارچی داشته و نه دشمنی با طبیعت گرد! همه ی اینها در پرونده ی او محرز بوده اما با این حال او را به قصاص محکوم کرده اند تنها به این علت که ابزاری که منجر به قتل شده سلاح گرم بوده. هیچ کس از خود نپرسیده که این سلاح را چه کسی و برای چه کاری به دست اسعد داده بوده! همه تنها انگشت اسعد را می بینند که روی ماشه فشار داده و گلوله ای را می بینند که سینه ی مقتول را شکافته. آیا کسی از شکارچیانی که اول تیراندازی کرده اند چیزی می پرسد؟

وای بر ما که اینچنین بی خیال نشسته ایم و انتظار می کشیم که سرنوشت یک جوان زحمت کش این سرزمین پای چوبه ی دار معلوم شود؟ مسلما اگر اسعد خودرو شخصی داشت و یک نفر را زیر گرفته بود کسی او را به اعدام محکوم نمی کرد و سه سال به سکونت با مجرمان و هرشب کابوس اعدام دیدن محکوم نمی شد. حتی اگر او شکارچی بود و یک محیط بان را به خطا یا حتی به عمد کشته بود وضعی به مراتب بهتر داشت. مگر یک نفر از آنها که تاحالا بیش از 110 محیطبان را کشته است اعدام شده؟ اینها فقط تلنگرهایی به ذهنهای خواب آلوده ماست. و الا پرسش اصلی این است که ما چه کار کرده ایم برای این که به خانواده رضایی و دیگران بفهمانیم که اسعد بی گناه است؟ نکند که شاید خودمان هم فکر می کنیم که اعدام حق اوست؟؟؟! چه پاداش نیکویی برای او در نظر گرفته ایم! آیا این است سزای کسی که وظیفه ی خود در پاسداری از سرزمینش را جدی بگیرد؟ اگر خدای ناکرده آتش انتقام جویی خانواده رضایی شعله ور تر شود آیا ما خواهیم توانست باز هم پشت اینترنت بنشینیم و عکسهایی که از طبیعت ایران برایمان فرستاده اند را به یکدیگر فوروارد کنیم؟ آیا پشت هر کدام از این زیباییها شبح یک محیط بان به دار آویخته شده را نخواهیم دید؟

 نمی دانم! قضاوت را به عهده ی خودتان می گذارم. اما من ترجیح می دهم سکوت نکنم و دیدگاه خودم را با شما درمیان بگذارم. به نظر من درخواست بخشش برای اسعد تقی زاده کوچکترین کاری است که ما می توانیم برای او و برای همه کسانی که از طبیعت این سرزمین پاسداری می کنند انجام دهیم. من دوست دارم اسعد را از نزدیک ببینم. شاد و خندان و امیدوار و آزاد از آزارهای هر انتقامجویی نادانانه.

 ای کاش بتوانم!