محیط بان دنا اگرچه محکوم به اعدام هم باشد دارای کیفیتهایی رفتاری بسیار انسانی است. دست کم بسیار انسانی تر از میانگین جامعه ما در حال حاضر است. در حالی که بسیاری از ما حتی واژه جوانمردی را نیز به خاک فراموش سپرده ایم این جوان با شتافتن به میان چهار شکارچی مسلح و عصبانی برای نجات جان نفر پنجم، که خود به او تیراندازی کرده بوده، رفتاری جوانمردانه و مسوولانه داشته. اینجا در تهران بارها دیده شده که یک مصدوم در اثر تصادف با خودرویی که به او زده و فرار کردن او از حادثه در کنار خیابان جان داده و کسی به او کمک نکرده است. همچنین در برخی از حوادث مربوط به خشونتهایی که در خیابانهای این شهر می شود، مانند حادثه میدان کاج سعادت آباد، یک نفر در کنار خیابان از خونریزی جان داد و نه ماموران نیروی انتظامی آمدند کاری بکنند و نه عابرانی که با موبایلهای خود از حادثه فیلم می گرفتند.

این جهان سرای آشوبناکیست که در آن همیشه بخت با انسانهای جوانمرد یار نیست. تلاشهای محیط بان برای نجات شکارچی به جایی نرسید. گلوله شریان او را پاره کرده بود خونریزی داخلی آنقدر شدید بود که پانسمان اثری در مهار آن نداشت. مرگ جان جوان را گرفت. محیط بان در بهت و سکوت فرو رفت. ساعتهای هولناکی را سپری کرد. در این ساعتها خاطرات همه لحظات زندگیش با همه ی تلخ و شیرینش از اندیشگاهش گذشتند. او اکنون باید چه کار می کرد؟ اگر من بودم چه کار می کردم؟ اگر تو بودی چه کار می کردی؟ آیا باید خود را تسلیم قانون می کرد تا سرنوشت را برای او رقم بزند که ممکن است همین مرگ باشد؟ یا باید می گریخت تا جان شیرین خود را حفظ کند؟ نمی دانم اگر من یا تو بودیم چه می کردیم. ما هیچ وقت در چنین جایگاهی نبوده ایم. اما او خود را تسلیم کرد. فکر می کنم بدانم برای چه او این کار را کرد. جان دیگر برای او شیرین نبود که برای حفظ آن فرار کند. او جان را برای جانفزایی می خواست. او پاسدار جانداران بود  و خلق و خوی جانستانان در او راه نداشت. او خود یک بار با دیدن جان دادن مجروحی که نتوانسته بود نجاتش دهد جان داده بود.

 خانواده ی جوان شکارچی از این حادثه غمبار به عزا نشستند. خانواده ی جوان از دست داده گرد هم جمع شدند و پیکر خونین جوان خود را به خاک سپردند.  بر خاک مزارش بسیار گریستند. محیط بان و خانواده اش هم به نوعی دیگر به عزا نشستند. اما این بار جدا جدا. چند شب بر آن که کشته بود گریست. چند شب بر همسر نوعروسش گریست. و چند شب بر این روزگار گریست. چند هفته به طول انجامید تا محیط بان به زندان و مردمانش خو گرفت و فهمید که آنجا در میان خلافکاران فراری از قانون و اشرار سنگدل چقدر تنهاست. پس به انتظار نشست. اکنون دیگر شبها نمی گریست که این انتظار جانکاه تر از آن بود که گریه مرهم بر آن باشد. هر شبش یک بار مردن و زنده شدن بود. او خود را به دست قانون سپرده بود که یا مجازاتش کند و یا تبرئه اش کند. اما سهمش از این روزگار انتظار محض شد. در این شبهای انتظار بسیار اندیشید به روزگاری که به دست جوانان به جای قلمی برای نوشتن و داسی برای درو کردن تفنگ و فشنگ می دهد و به آنان را به شکار حادثه می فرستد. هربار که حکم قصاص برایش بریدند یک بار مرگ را تمرین کرد. آنقدرها هم سخت نیست! هست؟ آویزان برطنابی از گلو تاب می خوری و دردش هم بعد از چند دقیقه که بی حال شدی تمام می شود. آن بار که حکمش را نقض کردند آیا جانی دوباره یافت؟ چه کسی می داند؟ او در این جان دوباره که به او دادند چه کار می خواست بکند؟ آیا کسی اهمیت می دهد؟ من اهمیت می دهم. تو چطور؟ دوست دارم از زبان او بشنوم که اکنون اگر آزاد شود دوست دارد چه کار کند. البته این را باید به عنوان یک راز به من بگوید. من به او قول می دهم این راز را فقط به آنهایی بگویم که می دانند مردن و زنده شدن یعنی چه. من به او اهمیت می دهم زیرا او به واسطه خطایی که از یک طرف کرده و تلاشی که از طرف دیگر برای جبران آن کرده تا مغز استخوانش فهمیده که جان را تا زمانی می توان پاسداری کرد که هنوز از تنی بیرون نشده.

تاکنون تصویری از این جوان ندیده ام. شما دیده اید؟ ای کاش دست کم نام دقیقش را می دانستم. شما می دانید؟ اما اینها مهم نیست چون نام محیط بان دنا برای او بسیار برازنده است. من با همین چیزهای اندکی که از او می دانم می توانم تصویری از او را در ذهنم مجسم کنم. او چون محیط بانان دیگر لاغراندام و چالاک است. دستانی بزرگ با انگشتانی کشیده دارد که خاطرات بسیاری از کاشتن درختان گرفته تا غذا دادن به حیوانات را با خود دارند. به چهره ی آفتاب سوخته اش می نگرم. در نگاهش آرامش و بردباری موج می زند. به او خیره می شوم اما او هیچ نمی گوید. روی هم از من بر نمی گرداند. نگاهش را تاب نمی آورم. از او پرسش می پرسم به این مضمون که به نظر تو سرنوشت ما ساکنان این سیاره سبز چه خواهد شد. سکوت می کند و چشمهایش به دوردست خیره می شود. من با نگاهی پرسشگرانه هنوز چشم به او دوخته ام. او بی آنکه سخنی بر لب بیاورد دست راست خودش را به سمت صورتش بالا می آورد و انگشت اشاره اشت را به صورت عمودی روی تیغه بینی اش قرار می دهد. اینگونه می فهمم که من را به سکوت دعوت کرده است.